تازه فهميده ام كه چقدر دوستت دارم خدا

 

  1- " زندگی " ادامه دارد. ماجرا هنوز به پایان نرسیده است . فکر می کنم هزارمین بار شاید هم " هزار و یکمین " بار است که اتفاق می افتد اما زندگی هنوز ادامه دارد. نمی توان گفت که همه چیز تمام شده است . واقعیت این است که من هیچ گاه به پایان نمی رسم . " زندگی نقطه ی پایان ندارد .من تنها یا من با تو ، درست از لحظه ی تولدمان ، حرکت به سوی ابدیت خویشتن را آغاز می کنیم . "  گذشتن از زندگی آسان است آسان تر از آن چه که فکر می کنیم .ماجرا این است که همگی با مجسم کردن گذشته مان و سرنوشت نامعلومی که در آینده ( پس از مرگ ) در انتظارمان است دچار نگرانی می شویم .  در حقیقت نگرانی و اضطراب ما نسبت به مرگ ، شاید به خاطر انتها یافتن لحظه های زندگی نباشد بلکه به دلیل اتصال یافتن به ابدیتی پر ابهام و مخاطره آمیز حادث شود . آن چه سخت است ، پذیرفتن مرگ است .  چرا گمان می کنیم مرگ تلخ است ؟  من و تو دو زندگی داریم : زندگانی محدود و انحصاری دنیوی و زندگانی ابدی آخرت . آن چه که نامش را " مرگ " گذاشته ایم گذر گاهی ست که با عبور از آن ، از این دیار به آن دیار رهسپار می شویم . آیا مرگ تلخ است ؟ فکر نمی کنم ؛ می توان گفت ترس از مرگ تلخ است و تلخی مرگ به خاطر ترسی است که از آن داریم .  زندگی ادامه دارد اما " نه مثل همیشه . " در چند روز گذشته اتفاق هایی برایم افتاده ، اتفاقاتی که تصمیم گرفتن در مورد آینده را برایم دشوار کرده اند . اتفاقاتی که مرا به فکر آینده ام انداخته اند .  اکنون منم و " سوال " هایی که برایم مطرح شده است : من کیم ؟ از کجا و چه زمانی شروع کردم ؟ چگونه ادامه دادم و اینک به کجا رسیده ام ؟ حالا دارم چه کار می کنم ؟ پس از این چه خواهم کرد ؟ آیا مسیررا درست آمده ام ؟ آیا آینده تاریک خواهد بود یا روشن ؟  آیا اصلا آینده ای را در پیش دارم و به فردا می رسم یا نه ؟     

 2- دومین ایده ای که به ذهنم رسید این بود که " سکوت " کنم . شاید گذشت زمان از علاقه ام به این مشغولیت ها کم کند . تا آن جا که همه ی دلبستگیها و دلتنگیها را از یاد ببرم . سکوت کردن شاید از ایده ی اولم که روی آوردن به نوشتن بود ،‌ساده تر و بی دردسرتر باشد ولی منطقی به نظر نمی رسد . مگر تا کی می توانم نگفته ها را نگفته نگه دارم ؟ روزی که مجبور شوم تمام حرفهای نگفته را به زبان بیاورم با انبوه واژه ها چه باید بکنم ...  به هر حال تصمیم بر این شد تا " حرف بزنم " ؛ شاید آخرین باری باشد که اتاق آبی تنهاییم ، رنگ بی رنگی صدایم را به خود می بیند پس بگذار" آن چه که گفتنی ست " را بیان کنم .   حقیقتا­­ شاید سخن گفتن از مرگ و زندگی برای شروع این متن چندان مناسب نبوده باشد . متنی که یک پیام ساده و " پیش پا افتاده " دارد . پیش از این که واژه ها از صافی ذهن عبور کنند وبه صفحه ی سفید کاغذ برسند ماجرا این نبود . آن موقع ، پیام ساده و پیش پا افتاده ی متن ، سرآغاز افکار بودند ...  حدود سه ماه است که در مورد مرگ ( و به تبع آن : زندگی ) با جدیّت می اندیشم . شاید دلیل این که هنگام نوشتن " یادداشت " فوق ، واژه ها این گونه نقش بستند و مرتب شدند همین بود .  رابطه ای که بین خط به خط این یادداشت و مرگ به وجود آمده ، به تصمیمی که گرفته ام بر میگردد : سکوت و خاموشی در این مقام و به حرف آمدن در مقامی دیگر . هیچ مرگی اتفاق نمی افتد . زندگی ادامه دارد و ماجرا هنوز به پایان نرسیده است . هزار و یکمین اتفاق ، این گونه روی می دهد : آبی تها بعد از این سکوت خواهد کرد . آبی تها پس از این دیگر تنها نخواهد بود . 

 یک جمله ی ساده و پیش پا افتاده در پایان : به احتمال زیاد ،‌این آخرین یادداشت این وبلاگ خواهد بود .     

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ٢۳ بهمن ،۱۳۸٦ - محمد حسین

 

سلام .

امروز روزی است که یه بار دیگه تصمیم گرفتم وبلاگمو باز کنم و یادداشت جدید بنویسم .

 اکنون که نوشتن متن را آغاز کرده ام نمی دونم چه طور تموم خواهد شد .

خب ... چند وقتی ست که درگیر امتحانات هستم البته آزمونهای این ترم هنوز شروع نشده اما از یکی دو هفته پیش ذهنمو مشغول کرده .

حدود ده روز پیش از همدان برگشتم تهران تا هم یه استراحتی داشته باشم و هم پیش خانواده فضای مناسب تری برای درس خوندن داشته باشم . می تونم بگم اگه الان همدان بودم لای هیچکدوم از کتابهامو باز نمی کردم و دست به هیچ کاری نمی بردم چون من برای درس خوندن نیست که به همدان رفته ام به خاطر چیزهای دیگه ست !!

اما یه عاملی که اینجا اذیت می کنه استرس زیادی ست که اینجا توی این شهر هست . باید اعتراف کنم که همدان واقعا از خیلی از درگیریهای فکری دورم و خیالم آسوده ست اما درست همون دو روز اول که برگشته بودم اینجا تفاوت برخورد آدمهای اون شهر و این شهر را احساس کردم .

اینجا با هر کی که صحبت می کردم حرف از گرفتاری میزد . هیچ کی واسه من وقت نداشت . میخواستم قرار بذارم به اتفاق چند تا دوست قدیمی جمع بشیم و پس از حدودا ۴ سال همدیگه را ببینیم اما ... همه گرفتار بودند گرفتار !

واقعیت اینه که در همدان همیشه مدت زیادی را بیرون از خانه هستم و معمولا بیشتر وقتم را با دوستانم و اساتید که اونها هم حقیقتا دوستهای خیلی خوبی برام هستند سپری می کنم اما تهران ... می بینم که همه گرفتارند ...

امروز صبح تلفن یکی دیگه از دوستان قدیمی را پیدا کردم و باهاش تماس گرفتم اول نشناخت اما بعد به گرمی استقبال کرد و همون ۵ دقیقه ای که با هم صحبت کردیم اون قدر بهم انرژی داد که برا دو سه هفته ام بس باشه حدود ساعت ۶ هم قراره یه شماره ی دیگه را از یه آشنا بگیرم و جویای احوال یه دوست دیگه هم بشم .

برای من خیلی مهمه : حفظ دوستی های قدیمی و مرور خاطرات خوب و بد گذشته . همیشه هم توی این جور مسائل پیش قدم میشم مگر این که متوجه باشم کسی علاقمند به ادامه ی دوستی ها نیست ( که معمولا خیلی زود کلماتی که به زبون میآره رسواش می کنند ) اون وقت من حتی قبل از این که خودش این موضوعو بگه پا پس می کشم و ولش می کنم ! فکر می کنم وقت گذاشتن و انرژی گذاشتن برای آنی که مقید به حفظ روابط دوستانه ش با آدمهای اطرافش نیست کار بیهوده ایه شاید بهتر باشه خودش یه جایی به این نتیجه برسه که داد و ستدهای عاطفی باید بین آدمهای اجتماع وجود داشته باشه و دنیای بدون دوستی و مهربونی ... یعنی جهنم یه جهمنم مجسّم  .

امروز آشتی کنون من و دلم بود .

روزی بود که با شنیدن صدای یه دوست قدیمی دوباره یادی از گذشته کردم و لبخند روی لبهام نشست . خیلی وقت بود که به دلیل مسایل دانشگاه و ... دیگه اون آدم با احساس و رمانتیک !! گذشته نبودم اما  اتفاقات خوبی که ظرف چهار ماه گذشته و بعد ظرف این دو سه روزه افتادند دوباره بهم یادآوری کردند که من هم دلی دارم که مدتهاست ازش غافلم و بهش بها نداده ام .

شاید همین لحظه لحظه ای باشه که دیگه چیزی نگم و سکوت کنم . باز به انتظار بشینم و می بینم که خدا چه سرنوشتی برای لحظه های باقیمانده ی عمر رقم خواهد زد .

                                                                             تا بعد ... 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٦ - محمد حسین

 

سلام .

خیلی وقت نیست که از وبلاگم خبر ندارم  . خیلی وقت نیست که ازم خبر ندارید .

من که دلم برای نوشتن خیلی تنگ شده بود . تعطیلی آخر هفته مجالی داد که دوباره دست به قلم بشم و بنویسم . از روزهایی که گذشتند . ( خودمونیم ! هنوز هم میشه این مدت بی خبری را به روز حساب کرد ) از روزهایی که توی راهند - از فاصله ها - از رسیدن ها - از رنج ها و مرارت ها - شادی ها و کامیابی ها . . .

از دلتنگی های دوست داشتنی - از خاطره های فراموش نشدنی - از فراموش نشدن - از فراموش نکردن - از بازگشت - از دوباره - از دوباره ها . . .

دوباره برگشتم مثل همه ی دوباره های دیگه . این رفتن ها و بازگشتن ها را خیلی دوست دارم . نشون میده که هیچ وقت برای برگشتن دیر نیست . عشق داره در می زنه . میگه همیشه زندگیتو دوست داشته باش . بهم میگه زندگی واقعا ارزش زندگی کردنو داره !

این روزایی که از هم بی خبر بودیم برام پر از رنج و سختی بودند . رنجهایی که با زبون بی زبونی ازم میخوان برم و توی جاده شون پا بذارم . توی راهی بس طاقت فرسا .

این روزها در و دیوار خونه و شهر - رنگ و روی آسمون - دقیقه ها و ساعتهام - شب و روزم - احساس های تازه ای داشتند : آرامش و . . . امیدواری .

آره رنج کشیدم اما در اوج آرامش . شاید این دشواریها اون قدر بزرگ نباشند که بتونند آسودگی رو ازم بگیرند . این روزا اینجا نشونه هایی رو می بینم که به آرامش بیشتر دعوتم می کنند . امیدوارم بتونم همه ی آرامشی که میخوامو به دست بیارم قبل از این که بیتابی های کوچیک کوچیک - ذره ذره رخنه کنند و . . . منو از خودم بگیرند .

همین روزهاست که کوله بارمو ببندمو یه بار دیگه عزم سفر کنم . می تونم بمونم و عاشق بشم . عشق هنوز داره در خونه رو می کوبه می تونم همین حالا به پیشوازش برم ولی . . . دلم شکسته - هوای رفتن دارم . میرم - میرم و تمام پل های پشت سرمو می شکنم . میرم شاید یه جایی یکی رو دیدم که شکستن دل دیگرونو بلد نباشه . نمی دونم بالاخره به مراد و مقصود دلم میرسم یا نه . . . 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - محمد حسین

 

 

 

سلام حضور همه ي دوستاي خوب خودم (فقط اونها كه خوبند!!) خب ... يادداشت امشبو دارم همين طور كه آنلاينم مي نويسم. همزمان ، يه بررسي كوتاه روي كامنتهاي پستهاي قبليم داشتم و از بعضي از فراموش شدگان (دوستاني كه خيلي وقت بود از ياد برده بودمشون) دعوت كردم بهم يه سري بزنند.

 خب اولين تغيير امشب ، تغيير عنوان وبلاگ بود كه به چيزي كه مي بينيد تغييرش دادم . حقيقتا اين روزها يه جزيره ي دور افتاده ام كه اميد پاگذاشتن يه انسان روي خاكش تا حالا روي آب نگهش داشته و گر نه من كه شنا بلد نيستم ؛ تاحالا بايد غرق مي شدم !

  قبل از هر حرف ديگه اي بهتره پاسخ دوستي رو بدم كه به محض به روز رسوني قبلي  بهم پيام داد  (قرار بود از خودتون بگيد) . راستش برنامه ام اينه كه ديگه وبلاگم يه دفتر خاطرات صرف نباشه . در آينده ي نزديك هم حتما يه تغييراتي ميدم. اولين گامش هم ايجاد يه جزيره ي دورافتاده تر از اين يكي بوده (همون لينك ستون) كه مثل آبي تنها هنوز كشف نشده چه برسه به اين كه بخواد روش مانور داده بشه .

 يادداشت امشبو اين طوري ادامه ميدم كه ... گر چه كم كم دارم از اون اوضاع نابسامان قبلي رها ميشم اما هنوز ترديد و نگروني اذيتم مي كنه. نكنه اين آرامش نصفه و نيمه اي كه پيدا كردم آرامش قبل از طوفان باشه؛ نكنه اتفّاقي بد حتي بدتر از اتفاقهاي پيشين توي راه باشه ؟

 دلم نه يكي نه دو تا  ... صد تاست ... كاش يه خرده شهامت داشتم ، يه خرده جسارت داشتم و مي تونستم از پس خودم بربيآم . الان زمانيه كه بايست خودم تصميم بگيرم و خودم خودمو نجات بدم . توكل مي كنم به خدا و دلو مي زنم به دريا . اميدوارم به نتيجه ي خوبي برسم.

  يادمه چندي پيش توي يه روزنامه مطالب زير رو خوندم :

ــ

 تنها اگر بدانيم آن چه به راستي اهمّيت دارد ابديت است مي توانيم از معطوف كردن علايقمان به بيهودگي ها و تمام اهداف بي اهميت سر باز زنيم . پس خواهان آنيم كه دنيا ما را به خاطر كيفياتي كه آن ها را دارايي هاي شخصي مي انگاريم به رسميت بشناسد . استعدادمان و يا زيبايي مان ؛ آدمي هر چه بيشتر بر دارايي هاي كاذب و هر چه كمتر به ضروريات تاكيد بورزد زندگيش نارضايت بخش تر است . حس مي كند محدود است ؛ زيرا اهداف محدودي دارد و پيامد آن حسرت و حسادت خواهد بود . اگر دريابيم و حس كنيم كه اين جا ؛ در همين زندگي هم حلقه ي اتصال با آن ابديت را داريم آمال و احوال متحول مي شود . در تحليل نهايي اين ذات تجسم يافته ، خويشتن ماست كه چيزي را در نظر ما ارزشمند مي كند و اگر ( گوهر ما )    تجسم نيافته باشد ، زندگي هدر رفته است . 

                                                          كارل گوستاو يونگ - خاطرات ، روياها ، عكس العمل ها

  ــ

   به نظر يكي از فيلسوفان روم باستان ،

( از دشواري امور نيست كه جسارت نمي ورزيم .

از جسارت نورزيدن ماست كه امور دشوار است . ) 

 

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        چهارشنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٥ - محمد حسین

 

سلام . قبل از هر چيز اين ايامو به همه شما دوستان تسليت عرض می کنم .

 حرفی نيست . برای ديدن متن جديد وبلاگ به اين آدرس مراجعه فرماييد :

www.linksotoon.persianblog.ir

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥ - محمد حسین

 

 

حرفهایی گوشه ی دلم مانده که باید بگم اما نمی دونم به کی و چه زمانی .حرفهایی هست که هنوز گفته نشده و نمی دونم باید گفته بشه یا نه . دلتنگم ؛ برای خاطرات خوب گذشته . برای خاطراتی که خیلی دوستشون داشتم و دارم . خاطره ها تکرار شدنی نیستند کاش میشد بهشون برگشت و دوباره تجربه شون کرد یا تغییرشون داد .

  دوستی بهم گفت برای رسیدن به کاش (آرزو) از سکوت جدا شو . ممنون از نظرتون.

  راستش تنها چیزی که به نظرم رسید بیان کنم توی همین تصویر جا می گرفت . این عکس تموم حرفامو می زد. وقتی بخواهی درددل کنی اما نه گوشی باشه که بخواد بشنوه و نه زمان مناسبی برای گفتن رسیده باشه . وقتی بخواهی درددل کنی . وقتش شده باشه که سکوتو بشکنی ولی ... ولی یه چیزی مثل یه رده مثل یه نقاب مثل یه تکه ابر مثل یه ... مثل یه کوه نذاره حرفتو به زبون بیاری چون مطمئنی به گوش کسی نخواهد رسید... این روزها بدجوری دلم میخواد حرف بزنم از دلتنگیهام بگم از غصه هام بخونم اما شرایط اصلا شرایط مناسبی برای این کار نیست . با این وجود نمی خوام این روزا رو از دست بدم . از این روزها فرار نمی کنم بلکه دنبال کلید می گردم . کلیدی که بشه باهاش قفل سکوت را وا کرد . جادویی که بشه باهاش طلسم (نمیشه ) را شکست . دنبال راهی میگردم که منو به خورشید برسونه .

   دوست دیگه ای به زیبایی تعبیری در مورد تصویر قبلی به کار برده بود که تحت تاثیرم قرار داد و خیلی خوب بود . ممنونم!

  سکوت ابهام حس غریب تنهایی راهی که انتهاش معلوم نیست یه دل که گرفته              اونم بدجور ...

غمهایی که آدمو اسیر خودشون کرده اند .

   خب این تعابیر هم بسیار به شرایط روحی این روزهای من نزدیکند. بی رو دربایستی بگم :         خود خودشه !

   خودم هم نمی دونستم این چیزی که اسیرشم غصه ست . غصه ی زمونه ، خون دل ، غصه ی نگرونی فردا ، غصه ی دلتنگی برای دیروز .نمی دونستم اون که نمی ذاره حرفامو بگم و بقچه ی درددلو وا کنم غصه ست !

   افسوس که هنوز همونم که دو هفته قبل بوده ام . دلتنگ ،‌دلگیر ، ساکت ، جدی و خشن . راستش از این صفات به جز ساکت بودن هیچ کدوم رو نداشتم .همین سکوت هم البته امروز فرق کرده . دیروز سکوتم تنها سر به زیر بودن و کم حرف بودن رو نشون می داد راضی بودم به سکوت اما امروز دیگه سکوتم از رضایت نیست . صدای اعتراضم است . کاش دلم کمی اهل شکایت بود کمی جسارت داشت و می تونستم روبروی غصه ها و نگرانیها قد علم کنم. شاید همین حالا رفتم روبروی دیوار نشستم و هر چی تو دلم هست گفتم . شاید لغت اشکامو روی کاغذ گریه کردم .شاید دوباره از نو شروع کردم ...

 

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥ - محمد حسین

 

این تصویر تصویر من این روزهاست . هنوز حرفی برای گفتن ندارم . کاش وقتی حرفی داشته باشم تا بزنم برای بازگفتن دیر نشده باشد . کاش ...

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥ - محمد حسین